ای یار , ای یگانه ترین یار
چه ستاره هایی را تا رسیدنت به درگاه پنجره شمرد
چه ناله هایی را در خفا در سینه ام نگاه داشتم
چه سان عاشقانه سرت را بر بالینم نظاره کردم
در کوچه های تنهایی من باد می وزد
ابر های آرزویم را بی رحمانه می درد
و من را با سیاهی شب تنها می گذارد
به پنجره مان خیره می نگرم, و قدم های نرمت را در ذهن می شمارم
سردم است
من سردم است و هیچ وقت باروانت گرمم نخواهد کرد
ای یار, ای یگانه ترین یاراین دست شب بود که تو را از من ربود
ای یار ای یگانه ترین من, دیگر آفتاب در زندگی ما متولد نخواهد شد
دیگر مرا در آغوش نخواهی فشرد, دیگر جامه ام بوی تو را نخواهد گرفت, و دیگر هنگام
آمدنت عطر شقایق را در بر نخواهم کرد
سلام ای شب
سلام ای شب, او را با خود نخواهی آورد
من عریانم, من عریانم
چون کودکی که پا به جهان می گذارد
من عریانم , چون رها گشته ای که به گور می برندش
مرا با خود ازین دیار ببر
چرا نگاهش نکردم؟
وقتی که میان پنجره ناپدید شد
چرا نگاه نکردم؟
مرا با خود ببر